تبليغاتX
سردار بی نشان جاوید حاج احمد متوسلیان
ناگفته هایی از حاج احمد متوسلیان پنجشنبه سی ام مهر 1388 19:20

چند روز مرخصي لازم داري؟ بعد از يک تخمين سرانگشتي گفتم: بيست روز. خيلي قاطع گفت: پنج روز کافي است. گفتم: برادر احمد! مي‌خواهم ازدواج کنم. شوخي نيست. فقط پنج روز طول مي‌کشد از مريوان بروم کرمان و برگردم. گفت: برادر جان! اين ديگر مشکل توست. من با اين حرف‌ها کاري ندارم. همان که گفتم. پنج روز مرخصي به تو مي‌دهم، والسلام. القصه، ناچار همين پنج‌روز مرخصي را گرفتيم و رفتيم دنبال امر خير.»

يکي ديگر از بسيجيان مي‌گويد: «... مدت‌ مأموريت ما در مريوان رو به اتمام بود و کم کم داشتيم آمادة مراجعت به تهران مي‌شديم. از آن طرف، برادر ناهيدي و مسئولان واحد ادوات رفتند به برادر احمد گفتند: اين چند نفري که توي واحد ادوات کار کرده‌اند و آموزش خمپاره‌انداز ديده‌اند، مي‌خواهند تسويه کنند و بروند تهران. شما يک صحبتي با اينها بکنيد، بلکه نروند و کار واحد ادوات سپاه مريوان لنگ نشود.

... پاي قبضة خمپاره‌انداز روسي بوديم که ماشين برادر احمد را ديديم. داشتيم جعبه‌هاي مهمات را باز مي‌کرديم. ايشان از ماشين پياده شد، آمد با ما احوال‌پرسي کرد. بعد روکرد به من و گفت: برادر... ! شنيده‌ام مي‌خواهي بروي؟ گفتم: بله. گفت: تو خجالت نمي‌کشي؟ گفتم: چطور برادر احمد؟ خب، مأموريت ما تمام شده. ما بسيجي سه ماهه آمده بوديم. حالا هم بايد برگرديم سر زندگي‌مان.

احمد دست انداخت، شانة مرا گرفت و فشار داد و گفت: برادر... ! تو ظرف اين مدت لااقل هزار گلولة خمپاره زدي. هر گلوله، دانه‌اي اين‌قدر تومان قيمت دارد. روي هم حساب کنيم، تو از بيت‌المال اين‌قدر خرج کرده‌اي. از اين هزار تا گلوله، نهصد تاي آنها را به هدف نزدي. اين قدر چپ و راست هدف زدي تا فوت و فن کار را ياد گرفتي. حالا تا يکي بيايد و بشود مثل تو، بايد هزار گلولة خمپاره را حيف کند. روي اين اصل، براي حفظ بيت‌المال هم که شده، برادر جان! تو بايد در جبهه بماني!

اصلاً از فرمانده دلاوري مثل برادر احمد توقع يک چنين برخورد برادرانه و گرمي را نداشتيم. پاک خاطرخواه مرام ايشان شديم. گفتم: برادر احمد، شما اجازة ما را از آموزش و پرورش ساوه بگيريد، ما در خدمت‌تان هستيم. او هم به شهيد دستواره دستور داد از پرسنلي سپاه مريوان نامه زدند و... خلاصه، عشق به معرفت و بزرگواري برادر متوسليان ما را در منطقه پاگير کرد.»

توطئه اختلاف بين سپاه و ارتش

معضل ممانعت بني‌صدر از اعزام نيرو به کردستان، تنها مشکل احمد نبود. اوايل دي‌ماه سال 59 خبر رسيد که به دستور رييس جمهور و فرمانده کل قوا، سپاه مورد تحريم تسليحاتي ايشان قرار گرفته است! به گفتة يکي از سرداران سپاه: «... بچه‌هاي سپاه در جبهه، با هماهنگي ارتش مقداري سلاح و مهمات تحويل گرفتند. تا اين که بني‌صدر متوجه اين قضيه شد و او که نمي‌توانست وحدت سپاهي و ارتشي را تحمل کند، بعد از گذشت سه ماه از شروع جنگ تحميلي، با ابلاغ دستوري که من شخصاً آن را ديدم، به ارتش فرمان داد که حتي يک فشنگ هم به سپاه تحويل داده نشود. به اين ترتيب، ما از همان اندک تجهيزاتي هم که برادران ارتش به ما مي‌دادند، محروم شديم.»

نامه شديداللحن احمد به بروجردي

در آن برهة آکنده از تنهايي‌ها و تلخ‌کامي‌ها، تنها سنگ صبور احمد و ديگر سرداران سپاه غرب، فرماندة سپاه منطقة 7 کرمانشاه، حاج محمد بروجردي بود. مکاتبات احمد، به عنوان زبده‌ترين فرمانده جبهه‌هاي کردستان با 

فرمانده مافوق خود، سردار کبير «محمد بروجردي» در اين مقطع، سرشار از جملاتي آتشين در اعتراض به خيانت‌ها و کارشکني‌هاي معتمدانة بني‌صدر است. به عنوان نمونه، احمد در بخشي از يک نامه خطاب به سردار بروجردي مي‌نويسد: «...توصيه‌هاي شما را به گوش دل شنيديم... اما والله، دلم از مظلوميت سپاه و اين همه حق‌کشي خون است. تا کي ما بايد دندان روي جگر بگذاريم؟... رييس جمهور است؟ فرماندة کل قواست؟ روزي نيست که عليه سپاه جوسازي نکند. آقاي ناپلئون شانزه ليزه ]بني‌صدر[ سپاه مريوان را تحريم تسليحاتي کرده... با کار چرخان‌هاي خودش رفته، نشسته زير ترکش کولرهاي گازي سنگر، در وحدتي دزفول، لاف مقاومت مي‌زند. بارها در پاکسازي مواضع ويلايي همايوني ضدانقلاب، از توي مقرهاي اينها، پوستر فرمانده کل قوا و رييس جمهور محترم را پيدا کرده‌ايم... به جاي فرستادن نيرو به غرب، هر روز با سخنراني و مقاله‌هاي کذب، ميان نيروهاي مؤمن سپاه و ارتش تفرقه درست مي‌کند... حرفي بزني، آقايان پاي ولايت را وسط مي‌کشند، مي‌گويند تضعيف فرمانده کل قوا، تضعيف امام است... من مي‌گويم فرماندهي که عدالت ندارد، ولايت هم ندارد.... مريد شما، احمد.»

يکي از مسئولان ستاد منطقة 7 سپاه کشوري در مورد مکاتبات احمد با سردار محمد بروجردي مي‌گويد: «... پيام‌هاي برادر احمد، از بس تند و تيز بود، از توي پاکت درنيامده، دست و بال آدم را مي‌سوزاند! گمان نکنم در طول تاريخ هشت سال جنگ کسي بتواند مکتوباتي لنگة نامه‌هاي برادر احمد به ستاد منطقة 7 پيدا کند. عکس‌العمل آقاي بروجردي در برابر نامه‌هاي تند احمد خيلي جالب بود. ايشان علاقة عجيبي به برادر احمد داشت... براي همين هم اصلاً از تندي لحن نامه‌هاي او نمي‌رنجيد. بعضي اوقات مي‌ديدم که حين مطالعة نامه‌هاي احمد، لبخند شيريني روي لب‌هاي حاج محمد بروجردي نقش مي‌بست. دست آخر هم به ما دستور مي‌داد تندي‌‌هاي پيام احمد را بگيريم و تمامي کمبودها و مشکلات او را به تهران و مراکز مافوق منعکس کنيم.»

شايعه‌سازي عليه متوسليان

البته همين نامه‌هاي سانسور شده نيز که بنا بر مصلحت انديشي دلسوزانه سردار بروجردي، تندي‌هاي آنها گرفته شده بود، باز چنان آتشناک بود که ماشين جعل و تهمت و شايعه‌سازي جبهة متحد ضدانقلاب به کار افتاد. طرفداران بني‌صدر براي مشوه ساختن سيماي احمد متوسليان دست به کار شدند. از جمله شايعاتي که ليبرال‌ها عليه او سر زبان‌ها انداختند، اين بود که فرمانده سپاه مريوان، منافق است! البته وقتي اين شايعه به گوش احمد رسيد، با حلم و صبر عجيبي با اين قضيه برخورد کرد. با آن‌که از درون مي‌سوخت، هيچ به روي خودش نياورد و فقط مي‌خنديد!

کار به حدي بالا گرفت که يک روز خبر رسيد از دفتر حضرت امام (ره) او را خواسته‌اند. احمد سخت نگران وضعيت حساس جبهة مريوان در آن روزهاي دشوار جنگ‌هاي کردستان بود. در هر صورت بلند شد آمد تهران، رفت و خودش را به دفتر حضرت امام (ره) معرفي کرد... مي‌گفت: رفتم ببينم چه کارم دارند. ديدم قرار شده برويم دست‌بوسي حضرت امام. توي دفتر به من گفتند: شما احمد متوسليان هستيد؟ گفتم: بله. گفتند: الان که خدمت حضرت امام مي‌روي، مثل حالا که توي چشم‌هاي ما نگاه مي‌کني، آنجا به چشم‌هاي امام نگاه نکن! فقط جواب سؤالات آقا را بده، هيچ مسأله‌اي هم نيست. نگران نباش.

بعد ما را بردند خدمت امام. ديگر نفهميدم چه شد... بغض گلويم را گرفته بود. خدايا! مگر مي‌شد باور کرد؟! مرا به خدمت امام آورده‌اند!... بعد ديدم 

امام فرمود: احمد! شما را مي‌گويند منافق هستي؟! گفتم: بله، همين حرف‌ها را مي‌زنند!... ديگر نتوانستم چيزي بگويم. بعد، امام فرمود: برگرد، همان جا که بودي، محکم بايست!... وقتي احمد به اينجاي حکايت رسيد، با ذوق و شوق گفت: حالا ديگر غمي ندارم، تأييد از حضرت امام گرفتم!»

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط متوسلیان  | لینک ثابت |

مینویسم . . . سه شنبه چهاردهم مهر 1388 12:45
مينويسم  براي زندگي

براي چيزي شبيه بودن و موندن .....

چيزي شبيه از خود گذشتن و رفتن ....

مينويسم براي آدم هايي كه در زندگي بودن و ماندند و گذشتند و رفتند /.

مينويسم از زندگي و از آنهايي كه قدر با هم بودن را ندانستند و دلها شكستند .

و انگاه تنها ماندند فقط آه كشيدند و فرياد زدند : اي زندگي

مينويسم از آنها كه رفتند و يادشان باقي ماند .

از آنها كه بودند و ماندند و به ناچار از ما دور گشتند .

از انهايي كه فراموش شدند و هيچ از آنها به جا نماند .

از آنهايي كه آرام آمدند و ارام رفتند ... بدون آنكه اسمشون رو بدانيم ....

فقط ميخواهم بنويسم ...

نوشته شده توسط متوسلیان  | لینک ثابت |

 

خواهر عزیز، صدیقه

 

پس از اهداء سلام و درود، رسیدن به فلاح را برایتان آرزو می‌کنم.

چون در آغاز قدم گذاشتن در سال جدید از شما دور بودم و نتوانستم خود را به این راضی کنم که سال نو را آغاز کنیم و در این لحظات حساس از عمر با شما سخن نگویم ناچار برای اولین بار قلم بدست گرفتم و با شما حرف می‌زنم.

ساعتی پیش داشتم مطالعه می‌کردم به یک جمله رسیدم. در مورد این جمله زیبا فکر کردم و مناسب دیدم که نتیجه این ساعات فکر را که در آستانه شروع سال جدید بود برایتان بنویسم.

شاندل Shandel متفکر بزرگ اروپای قرن بیستم در مورد چگونگی زندگی انسان در قرن بیستم می‌گوید :

«انسان این عصر زندگی را وقف تهیه وسایل زندگی می‌کند»

ما زندگی را در رنج می‌گذرانیم تا راحتی و آرامش ایجاد کنیم، تمامی عمر می‌رویم به این امید که لحظاتی بنشینیم، تمام عمر زحمت می‌کشیم تا استراحت کنیم و البته عمر می‌گذرد و راحتی و آسایش و نشستن و آرامش را لمس نمی‌کنیم و نمی‌یابیم. زیرا مرتباً از طریق اجتماع به ما نیازهای جدید تلقین می‌شود.

نیازهای کاذب و مصنوعی که دائماً در آدم بوجود می‌آورند بوسیله تبلیغات است تلویزیون را روشن می‌کنید و بعد از دو ساعت خاموش می‌کنید به خودتان نگاه می‌کنید، می‌بینید هفت هشت احتیاج خرید تازه بوجود آمده که قبلاً لازم نداشتید، قبلاً مثلاً با خاکستر دیگ را می‌شستید امروز حتماً باید پودر... بخرید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط متوسلیان  | لینک ثابت |

 

من از نزدیک این سردار عالی مقام، جاویدنشان، حاج احمد متوسلیان را می‌شناختم و روحیه و کار و تلاش او را می‌دیدم

چندی پیش پس از انتشار کتابی با نام "دسته یک" درباره دفاع مقدس حضرت آیت الله خامنه ای پس از مطالعه این کتاب واکنش و عکس العمل جالبی از خود نشان می دهند...من از نزدیک این سردار عالی مقام، جاوید نشان، حاج احمد متوسلیان را می‌شناختم و روحیه و کار و تلاش او را می‌دیدم

احاطه مقام معظم رهبری به متون ادبیاتی و رمان و نمایشنامه نویسی از سو‍ژه های جذابی است که همواره طرفداران بسیاری را به همراه داشته است.

دیدار رهبر انقلاب با شعرا، نویسندگان و کارگردانان که همراه با  تسلط حضرت آیت الله خامنه ای به اصول ادبی و هنری بود از جمله مواردی است که نکات ریز و ظریف مد نظر رهبر انقلاب را به عنوان عالی ترین مقام جمهوری اسلامی بر خردترین موضوعات ادبی و اجتماعی و فرهنگی نشان می دهد.

در همین زمینه بنا بر اطلاعات رسیده به خبرنگار ما؛ چندی پیش به دنبال انتشار کتابی با نام "دسته یک" درباره دفاع مقدس حضرت آیت الله خامنه ای پس از مطالعه این کتاب واکنش و عکس العمل جالبی  از خود نشان می دهند.

این کتاب که درباره حاج احمد متوسلیان و شهید وزوایی نوشته و منتشر شده است پس از آنکه برای مطالعه به رهبر انقلاب داده می شود ایشان پس از خواندن کتاب در گوشه آن می نویسند؛ « در مورد این دو نفر صحنه های زیادی وجود دارد اما ما رمان نویس خوبی نداریم که آنها را مکتوب کند » .

گفتنی است که حضرت آیت الله خامنه ای در دیدار 24 آذر خود از دانشگاه علم و صنعت با اشاره به عکس حاج احمد متوسلیان که بر دیوار سالن نقش بسته بود، فرموده بودند:« من از نزدیک این سردار عالی مقام، جاویدنشان، حاج احمد متوسلیان را می‌شناختم و روحیه و کار و تلاش او را می‌دیدم. او یکی از برجستگان دفاع مقدس بود و به نظر من خواندن شرح حال این برجستگان، درس‌های زیادی را به دانشجویان می‌آموزد. »

نوشته شده توسط متوسلیان  | لینک ثابت |

نوشته اي از شهيد دكتر چمران سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 8:44

شهید چمران

خدايا ترا شكر مي‎كنم كه حسين را آفريدي.اي خداي حسين ترا شكر مي‎كنم كه راه پرافتخار شهادت را در جلوي پاي روندگان حق و حقيقت گذاشتي.

 

اي حسين، دلم گرفته و روحم پژمرده، در ميان طوفان حوادث كه همچون پر كاه ما را به اينطرف وآن طرف مي‎كشاند، مايوس و دردمند، فقط بر حسب وظيفه به مبارزه ادامه مي‎دهم، و گاهگاهي آنقدر زيرفشار روحي كوفته مي‎شوم كه براي فرار از درد وغم دست بدامان شهادت ميزنم تا ازميان اين گرداب وحشتناكي كه همه را وانقلاب را فروگرفته است لااقل گليم انساني خود را بيرون بكشم و اين عالم دون واين مدعيان دروغين را ترك كنم و با دامني پاك و كفني خونين بلقاء پروردگار نائل آيم ...

 

اي حسين مقدس، روزگار درازي بود كه هر انقلابي را مقدس مي‎شمردم و نام او را با ياد تو توام مي‎كردم و قلب خود را مي‎گشودم و انقلابيون را و او را در قلب خود جاي مي‎دادم و به عشق تو او را دوست مي‎داشتم و بقداست تو او را مقدس مي‎شمردم و در راه كمك به او از هيچ فداكاري حتي بذل حيات و هستي خود دريغ نميكردم...

 

اما تجربه، درس بزرگ و تلخي به من داد كه اسلحه و كشتار و انقلاب و حتي شهادت بخودي خود نبايد مورد احترام و تقديس قرار گيرد. بلكه آنچه مهم است انسانيت، فداكاري در راه آرمان انسانها، غلبه بر خودخواهي و غرور و مصالح پست مادي و ايمان به ارزشهاي الهي است. مقاومت فلسطين براي ما به صورت بت درآمده بود و بي‎چون و چرا آنرا مي‎پذيرفتيم و مي‎پرستيديم و راهش را كارش را و توجيهاتش را قبول مي‎كرديم. اما دريافتم كه بيش از هر چيز انسانيت و ارزشهاي انساني و خدائي ارزش دارد ـ و هيچ چيز نمي‎تواند جاي آنرا بگيرد بايد انسان ساخت، بايد هدف را بر اساس سلسله ارزشها معين نمود و معيار سنجش را فقط و فقط بر مبناي انسانيت و ارزشهاي خدايي قرار داد.

 

اي حسين، امروز نيز ترا تقديس مي‎كنم، اما تقديسي عميق‎تر و پرشورتر كه تا ا عماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق مي‎ورزد و ترا مي‎خواهد و ترا مي‎جويد.

اي حسين، دردمندم، دلشكسته‎ام، و احساس مي‎كنم كه جز تو و را ه تو داروئي ديگر تسكين بخش قلب سوزانم نيست ... اي حسين! در كربلا، تو يكايك شهدا را در آغوش مي‎كشيد، مي‎بوسيدي وداع مي‎كردي، آيا ممكن است،‌ هنگاميكه من نيز به خاك و خون خود مي غلطم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاري و عطش عشق مرا بتو و به خداي تو سيراب كني؟

 


نوشته شده توسط متوسلیان  | لینک ثابت |

دست نوشته های حاج احمد

نوشته شده توسط متوسلیان  | لینک ثابت |

این هم دست نوشته های حاج احمد در زندان فلک افلاک خرم آباد در زمان طاغوت

که خیلی خیلی به سختی و به ندرت گیر میاد ، من هم از خانواده حاج احمد گرفتم

انشا الله هر هفته ۱ تصویر از دست نوشته های ایشون رو قرار میدم

فقط اگه خواستین در وبلاگتون قرار بدین حتما با ذکر منبع باشه

یا علی (ع)

نوشته شده توسط متوسلیان  | لینک ثابت |

مولا علی (ع) چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 13:39

 

نوشته شده توسط متوسلیان  | لینک ثابت |

شب های قدر سه شنبه هفدهم شهریور 1388 11:55

شب های قدر

شاید هیچ سالی به اندازه امسال بیتاب شب های قدر نیستم  تازه امسال دارم کم کم معانی شب های قدر رو درک می کنم ! آخه مولا علی (ع) فرمودند «شب قدر در هر سالي هست، در اين شب امور همه سال (و تقديرها و سرنوشت‌ها) فرو فرستاده مي‌شود، پس از درگذشت پيامبر نيز اين شب صاحباني دارد.» من ۲۴ سال نفهمیدم شب قدر یعنی چی ؟ قرآن به سر گذاشن یعنی جی ؟ ضربت خوردن مولا یعنی چی ؟دعای جوشن کبیر یعنی چی ؟ پارسال یادمه مثل طوطی رفتم دعا خوندم دلم هم خوش بود یه مراسمی رو به جا اوردم ......... اما امسال با مشکلات و سختی هایی که واسم پیش امد بدبیاری ها بد شانسی ها همه همه دست به دست هم داده بودن که منو متوجه یه چیز کنند اون هم خدا

آره تازه فهمیدم خدا چقدر دوستم داره می خواد با بعضی از کار ها بهم بفهمونه داری مسیر رو اشتباه میری داری با بعضی از کارهات بی رحمتی و بی حکمتی و بی برکتی رو وارد زندگیت میکنی .......

و من چقدر نادون بودم چقدر کم عقل بودم که نفهمیدم چه مسیر هایی که اشتباه رفتم ...........

آقای من صاحب من مولای من ولایت من شما رو به این شب ها قسم گناهان ریز و درشتم را ببخشین

ببخشین گناهانی باعث دوری من از اهل بیت ، قرآن ، خدا و مسیر درست زندگی شده .

در ادامه مطلب در مورد شب قدر یه سری مطالبی رو نوشتم اگه مایل بودین بخونین . 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط متوسلیان  | لینک ثابت |

طبع شعر گفتن دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 12:6
چند وقتیه که دوست دارم با شهدا حرف بزنم ، اما ناخود آگاه چند بیت شعر روی لبم میاد ، از نظر ادبیات فارسی افتضاحم اما سعی میکنم این چند بیتی که به ذهنم میاد رو بنویسم و با کلماتش بازی کنم . از نظر شعر که به پای ابولفضل سپر ، آغاسی ، غیرو که نمی رسیم اما شعر انتهای ابراز احساست یه نفره .....

می نویسم می نویسم تا که کاغذ من جا دارد .

یه جبهه پر از میدان های مین ، یه نیمه شب یه گردان بعثی در کمین  

یه شهید غلت زنان روی میدان مین ، فقط در عکس ها ، دیده ام من

یه قمقمه بی آب ، یه گل بی خار  ، یه لودر بی یار ، یه قرآن بی نام

یه چفیه سفید و قشنگ ، یه خشاب کلاش بی فشنگ درکربلای پنج دیده ام من

یه دوست بی رفیق ، یه فرمانده غریب ، یه مادر بی شهید ، یه عملیات بی اسیر

یه سنگر بی نصیب ، بوی گندم بوی سیب  ، فقط در خاطرات ، شنیده ام من 

نوشته شده توسط متوسلیان  | لینک ثابت |

سلام شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 20:2
چند وقت پیش یه اس ام اس برام اومد که نوشته بود انسان ها در دونیا دو دسته هستند یک انسان هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در روشنایی 

این اس ام اس باعث شد یه کم به خودم بیام ببینم کجام  ؟ ۲۴ سال از زندگی پوچم رفت و من هنوز ...یعنی یک سوم زندگیم ... یعنی همه چیز و هیچ چیز

آشنایی من با یک استاد  آزاده ای که  ۸ سال در زندان تکریت عراق زجر کشیده و از شاگردان فقید سیدعلی‌اکبر ابوترابی  بوده، منجر به یک آغاز شروع راهی جدید کشید .... استادی که سرفصل برایم تعریف نمود ، استادی که خواندن تفسیر نهج البلاغه رو سرلوحه کارم قرار داد و به زندگی معلق من پروبال داد ، منو با یه کوله باری از گناه کرد شاگرد کلاس های تفسیر قرآن خودش ، استادی که منو سوق داد به بنیاد آثار نقش دفاع مقدس ، استادی که از من ، یه من دیگه ساخت ، چه زیباست دگر زیستن

من بلد نیستم خوب بنویسم  یا خوب حرف بزنم ، اما دلم پراز حرف هایی است که نمی تونم به لب بیارم ..... من توی زندگی احمد ها ، همت ها ، شریعتی ها ، چمران هایی دیده ام و ازشون درس ها گرفته ام ،

  یا حق

نوشته شده توسط متوسلیان  | لینک ثابت |