ای پروردگار بزرگ . ای بیدار در خوابهای ما . ای آشکار
در پنهان ما .
هم اکنون که دست به بالا آورده ايم و از اعماق دل در
کران کهکشان ها بر وجود لایتناهیت دعا می کنیم و با تمام کوچکی خود ،
خداوندیه بی پایانت را بانگ می زنیم ... بر ما اجابتی کن دعاهایمان را.
خداوندا در چنین شبهایی بیدارم و بر زبانم ذکر نامت و
ذکر صاحب عدل دارم ...
ای مطلق بر وجودم چیز نا وجودی در عالم ناتوانی در
وصفت ، تو را صدا می کند، ای آنکه از درون دل عذاب، آسايش و آرامش را متولد
می کنی. ای آنکه و ای خدایی که بر من منت بندگی نهادی و اجازه سجده بر بارگاه
ملکوتیت را می دهی . ای ناز نیازمندی چو من . ای زیبای ساکت من.
ای حقیقت خلوت من. ای تفکر وجود من. ای قدرت مطلق. ای
صاحب بر امور من. ای مالک شبهای خسته من . ای مالک روح و جسم من. ای آنکه از هر که
بگریزم بر خانه پر امید تو پناه می آورم. ای در شبهای قدر. ای شنونده دعاهای
من .
ای آنکه بی پاسخ نگذاشته ای هر آنچه خواستم. ای
آنکه هنوز هم معجزه می کنی . ای آنکه شرمسارم از آن چيزی که به من دادی و من
ندیدم و شکرت نکردم. ای نگاهدارنده مسافران غریب عرفانت. ای موسیقی بی
کلام عشق. ای رود زلال روح من. ای خداوند شایسته خداوندی.
تو را به این شبهای عزیز ، تو را به زمزمه های عاشقانه
من، تو را به نجوای عاشق با دل تنهایش، تو را به نام بزرگ مردی که در اين
شبها نامش به خدا می ماند و شفایش به بزرگان دیگرت، تو را به آن لحظه ای که
مرا خلق کردی.در من قرارده عشق علی را .
ای خدای بزرگ و یکتا تو خود از اسرار شبانه من از گریه
های در بغز روییده من و از دل عاشق من آگاهی . بنده خوبی نبوده ام و جز گناه چیزی
در چنته ندارم .
با دستان خالی و یک دنیا امیدواری به تو پناه آورده ام
.
می گویند غیر ممکن است ...
از دست رفته ای دارم و چشم به راهم و اشک هایم بی
اختیار سرازیر .
چشم به راهم و منتظر . دیگر راهی را بلد نیستم و دیگر
امیدی برایم نمانده است .
مریضم و مریضی دارم . نه دوایی و نه درمانی . دست بر سر
مانده ام و تنها .
حساب قرض مردم را مانده ام و از ترس آبرویم پنهان . مرا
فرصتی باقی نیست .
اگر عشق من واقعی نبود که همانا من آن را واقعا باور
داشته ام ولی دیگر او نیست ...
آه خدایا فرصتی نیست و راه چاره ای نمی دانم ...
می گویند غیر ممکن است .
آه خدایا من فقط تو را می شناسم و بس . مگذار آنچه را
که عمری بر آن گذاشته ام را از دست بدهم . که معنی دوست داشتن را از تو آموخته ام
...
چشمانم را بی فروغ بر عشق از دست رفته ام مگذار . قبول
دارم . همه را می پذیرم . دلم به عشق تو خوش و پشتم به وجود تو گرم است .
مگذار تا فردا صبح آبرویی برایم نمانده باشد که دستم
سخت بسته است .
خدایا مریضم را تو درمان کن و مریضیم را تو شفا ساز .
خداوندا مزد دل شکسته ام را از تو می خواهم و نمیرم مگر
آن را از تو بگیرم .
ای بخشاینده مهربان ...
ای تمام معنی هر چه زیبایی است. ای پدیداربه وجودت قسم.
ای خالق بوی خاک پس از باران. تو را دلها برای شنيدن
صدايت می تپد .
خداوندا ما را به رحمتت مورد قضاوت قرار ده نه به
عدالتت چرا که رسوای جهانیم ...


از اینکه شکر نعمت هایت را به جا نیاوردم.
از اینکه با اعمالم قلب امام زمان را شکستم.
از اینکه در مورد دیگران قضاوت صحیح نکردم.
از اینکه انتظار سلام و احترام از دیگران را داشتم.
از اینکه در عبادت و کسب رضایت تو کوتاهی کردم.
از اینکه فکر کردم برای همیشه زنده و سالم می مانم.
از اینکه به زیبایی ظاهرم بیشتر از باطنم اهمیت دادم.
از اینکه خشم و کینه ام بر عفو و گذشتم غلبه داشت.
از اینکه به قول هایی که به خودم داده بودم عمل نکردم.
از اینکه برای لحظه ملاقات با فرشته مرگ آمادگی نداشتم.
از اینکه زندگی را برای خود و دیگران تبدیل به بهشت ننمودم.
از اینکه دوست داشتم در مقابل کارهای نیکم مورد ستایش مردم قرار گیرم ، غافل از اینکه این توئی که بهتر می نویسی و بهتر پاداش میدهی.
از اینکه صد بار توبه کردم و توبه ام را شکستم ،نادان بودم ، تو بخشنده ای ،تو مرا ببخش ، خدایا مرا به خودم وا مگذار ، خدایا توبه ام را بپذیر ...
به گزارش خبرنگار «تابناك»، احمد متوسليان، تقي رستگار مقدم، سيد محسن موسوي و کاظم اخوان، چهار ديپلمات ايراني بودند كه در چهاردهم تير ماه سال 1361 به دست فالانژهاي لبنان ربوده شدند و بنا بر شواهد موجود، به اسرائيل منتقل شدهاند.
روز گذشته، كابينه رژيم صهيونيستي با 22 رأي موافق در برابر سه رأي مخالف، تصويب كرد كه وارد مبادله اسرا با حزبالله لبنان شده و در مقابل، دو نظامي اسير اسرائيل، چند اسير لبناني، پيكر چند تن از شهداي حزبالله و نقشه نقاط مينگذاري شده را به حزبالله بدهد، اما جالب آن كه اسرائيل اعلام كرده كه در اين برنامه، اطلاعاتي هم از چهار ديپلمات ربوده شده ايراني به حزبالله خواهد داد كه با توجه به اعلام اين موضوع از سوي اسرائيل، نقطه مهمي در اين زمينه است.
در
همين حال، سيد رائد موسوي، فرزند ديپلمات ارشد و رايزن فرهنگي وقت ايران
در لبنان به خبرنگار «تابناك» گفت: سيد حسن نصرالله، دبير كل حزبالله
لبنان به خانواده ديپلماتهاي ايراني اطمينان داده كه دستكم سه تن از
چهار ديپلمات همچنان زندهاند.سيد رائد موسوي با اشاره به بينش بالا و اطلاعات عميق دبير كل حزبالله لبنان، اين خبر را نقطه مهمي در پيگيري پرونده گروگانهاي ايراني خواند و از مسئولان دولتي خواست تا اين موضوع را جديتر از گذشته دنبال كنند.
وي با تقدير از توصيههاي دكتر احمدينژاد، رئيسجمهور كشورمان، مبني بر پيگيري اين پرونده و عضويت يكي از اعضاي خانواده گروگانها در تصميم و پيگيري سرنوشت آنان از سيد احمد موسوي، معاون حقوقي سابق رياست جمهوري و ديگر كساني كه به اين توصيه عمل نكردهاند، به شدت انتقاد كرد.
فرزند رايزن فرهنگي سابق ايران ادامه داد: با وجود آن كه مقامات عالي كشور، پيگير اين موضوع هستند، متأسفانه معمولا اشخاصي در ردههاي بالا و با مشغله فراوان براي پيگيري اين پرونده مشخص شدهاند و از همين روي، چندان موفق نبودهاند، در حالي كه اگر شخصي فارغ البال با اختيارات مناسب به اين منظور مشخص ميشد، به نتايج بهتري ميرسيديم.
وي ادامه داد: براي نمونه، يک لبناني مقيم كانادا اظهار كرده كه نواري را از بازجويي اين چهار تن در اختيار دارد و مبلغي را هم براي فروش آن معين كرده است، اما اين سوژهها هم پيگيري نشده است.
سيد رائد موسوي كه در روزهاي آينده براي پيگيري پرونده پدرش، عازم لبنان ميشود، همچنين به اظهارات رسمي و علني سيد حسن نصرالله در مناسبتهاي گوناگون درباره «الوعد الصادق» اشاره كرد و گفت: در اين سخنرانيها، دبير كل حزبالله لبنان، همواره تأكيد كرده كه آزادسازي اسراي ايراني هم جزو برنامههاست، چراكه آنان مهمان ما بودند و ما پيگير وضعيت آنان هستيم.
وي همچنين ادامه داد: مسئولان حزبالله به آنان گفتهاند به جاي برگزاري ميتينگ در ايران، در اروپا به تحريك افكار عمومي بپردازند تا رژيم اسرائيل براي آزادي گروگانها تحت فشار قرار گيرد.

كاردار سفارت ايران در بيروت در ديدار با زنداني آزاد شده لبناني از زندانهاي صهيونيستي تاكيد كرد ديپلماتهاي ربوده شده ايران توسط رژيم صهيونيستي زنده هستند و همچنان در زندانهاي اسرائيل به سر ميبرند.
به گزارش فارس، پايگاه خبري الانتقاد لبنان گزارش داد: "مجتبي فردوسيپور" كاردار سفارت ايران در بيروت در ديدار با "نسيم نسر" زنداني آزادشده لبناني ضمن تبريك به وي به مناسبت آزادي از زندانهاي صهيونيستي گفت: بر اساس اطلاعاتي كه از سوي زندانيان آزاد شده لبناني و فلسطيني به ما رسيده است، ديپلماتهاي ايراني همچنان زندهاند و در زندانهاي اسرائيل به سر ميبرند.
وي افزود: بر اساس قرائن و شواهد اين ديپلماتها هنوز در زندانهاي اسرائيل به سر ميبرند اما به علت اينكه آنها در اختيار موساد هستند خبري از آنان در دست نيست، آگاهي از سرنوشت آنان نيز فشارهاي بيشتر بر اسرائيل از سوي سازمانهاي بينالمللي را ميطلبد.
فردوسيپور گفت: اين افراد از سوي حزب موسوم به "نيروهاي لبناني" ربوده شده و در اختيار اسرائيل قرار گرفتهاند.
در اين ديدار كه "يوسف باژوق" مدير روابط عمومي سفارت ايران و "عطاء الله حمود" رئيس جمعيت آزادگان لبنان نيز حضور داشتند فردوسيپور به نيابت از دولت و ملت ايران و سفير اين كشور در بيروت آزادي نسر را به وي تبريك گفت.
فردوسي پور ابراز اميدواري كرد تمام اسراي در بند اسرائيل بويژه ديپلماتهاي ربوده ايراني از زندانهاي صهيونيستي رهايي يابند.
احمد متوسليان كاردار وقت سفارت ايران در بيروت به همراه سه تن از همراهان خود در سال 1982 در ايستگاه بازرسي البرباره توسط نظاميان صهيونيست ربوده شد و تاكنون اطلاعات دقيقي از آنان در دست نيست.
كاردار سفارت ايران در بيروت با اشاره به جنگ رواني و رسانهاي دشمن در حمله به ايران گفت: جمهوري اسلامي ايران همچنان در مسير خود ثابتقدم است و گمان نميكنم كسي بتواند به ايران حمله كند، چون هر حمله به ايران با واكنش شديدتر و قويتر ايران مواجه مي شود.
سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست.
زمین همه ظلم است و فساد.
انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است.
اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.
خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند
از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل،
از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد،
تو باز خواهی گشت، وگرنه...
و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود.
انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.
و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد
و کائنات را به غبطه واداشت.انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.
خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی.
برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.
عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی.
و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و صبوری را. واین آغاز انسان بود.

در کتاب بحار الانوار از اصول کافی از حضرت صادق (علیه السلام ) نقل میکند :

عابدی بود که همیشه سرگرم عبادت و بندگی و اطاعت حق را می نمود ، به قدری در عبادتش کوشا بود که شیطان هر کاری میکرد که او را از عبادتهایش سست کند نتوانست ، آخر الامر نعره ای زد بچه هایش اطرافش جمع شدند ، گفتند تو را چه شده که فریاد می زنی ؟ گفت : از دست این عابد عاجز شده ام ، آیا شما راهی سراغ دارید ؟ یکی از آن شیطانها گفت : من او را وسوسه می کنم که به شهوت آید و زنا کند . شیطان گفت : فایده ندارد ، زیرا اصل میل به زن در او کشته شده ، دیگری گفت : از راه خوراکیهای لذیذ او را می فریبم تا به حرام خواری و شراب کشیده شود و او را هلاک کنم . گفت : این هم فایده ای ندارد، زیرا در اثر ریاضت چند ساله شهوت خوراکی نیز در او کشته شده است.
سومی گفت : از راه عبادت ! همان راهی است که می توانم او را با آن گول بزنم. شیطان گفت : آفرین مگر از راه تقدس کاری کنی . بالاخره نتیجه این دارالشوری این شد که خود همین شیطانک ماموریت پیدا کرد (در اغلب متدینین از همین راه و نظائرش وارد میشود)
شیطانک به صورت جوانی شد و آمد در صومعه عابد را زد ، آمد در صومعه را باز کرد دید یک جوان است . آقا چه می خواهی ؟
شیطان گفت : من جـوان مسـلـمانی هستم ولی متاسـفانه پدر و مادر من گـبـر و بت پرست هستند و نمی گذارند من نماز بخوانم و عبادت کنم ، شنیده بودم عابدی در اینجا مشغول عبادت است و صومعه ای دارد گفتم بیایم نزد شما و بهتر به بندگی ام برسم . مگر شما نمی خواهید تمام مردم خدا پرست شوند یکی از آنها من هستم . عابد ناچارا" راهش داد ، آمد جلوی عابد ایستاد به نماز خواندن .
خواند و خواند و خواند تا نزدیک غروب ، عابد روزه دار بود سفره کوچکی پهن کرد و به جوان تعارف کرد ، جوان گفت : نه نمی خورم حالا دیر نمی شود ، " الله اکبر " ایستاد به نماز ، عابد یک مقدار نان خشک خورد و دوباره به نماز ایستاد بعد خوابش گرفت به جوان گفت : بیا یک مقدار استراحت کن . جوان گفت: نه ، " الله اکبر" و دوباره نماز ، عابد یک مقدار خوابید ، نصفه های شب بیدار شد ، دید این جوان بین زمین و آسمان نماز می خواند ، عابد گفت : عجب عابدتر از من هم هست که به این مقام از نماز رسیده است و اصلا" خسته نمی شود .
این چه شوقی و چه نیروئی است که خدا به این جوان داده که غذا نخورد و خواب نداشته باشد و دائما" به عبادت مشغول باشد ؟ بالاخره گفت بروم از او سوال کنم که چه کرده که به این مقام رسیده ؟ شیطانک سرگرم بود و اصلا اعتنائی به عابد نمی کرد ، تا سلام نماز را می داد فورا" به نماز بعدی سرگرم می شد ، تا بالاخره عابد او را قسم داد که فقط سوالی دارم جواب مرا بده ، شیطانک صبر کرد وعابد پرسید چه کردی که به این مقام رسیدی؟!
گفت : این که من به این مقام رسیدم به واسطه گناهی بود که مرتکب شدم و بعد هم توبه کردم و حالا هر وقت یاد آن گناه می افتم توبه می کنم و در عبادتم قویتر می شوم و صلاح تو را هم در همین می بینم که بروی زنا کنی و بعد توبه نمائی تا به این مقام برسی .
عابد گفت: من چطور زنا کنم اصلا" راه این کار را نمی شناسم و پول هم ندارم، شیطانک دو درهم به او داد و نشانی محله فاحشه را به او داد . عابد از کوه پائین رفت و به شهر داخل شد و از مردم سراغ خانه فاحشه را گرفت . مردم گمان کردند که او می خواهد آن زن را ارشاد و راهنمائی کند . جایش را نشان دادند وقتی که بر فاحشه وارد شد پول را به او عرضه داشت و تقاضای حرام نمود .
اینجا لطف خدا به یاری عابد می آید و به دل فاحشه می اندازد که او را هدایت کند . زن به سیمای عابد نگریست ، دید زهد و تقوی از آن می بارد ، آمدنش به اینجا عادی نیست . از او پرسید : چطور شد به اینجا آمدی ؟ گفت : چه کار داری تو پول را بگیر و تسلیم شو. زن گفت : تا حقیقت را نگوئی تسلیم تو نمی شوم ؟! بالاخره عابد به ناچار جریان را گفت ، زن گفت : ای عابد هر چند به ضرر من است و من الان به این پول نیاز دارم ولی بدان این شیطان بوده که تو را به سوی من راهنمائی کرده است .
عابد گفت : او به من قول داده که به مقام او برسم . زن گفت : نه چنین است که تو می گوئی ، ای عابد از کجا معلوم که پس از زنا توفیق توبه پیدا کنی ، یا توبه ات پذیرفته شود و یا یک وقت در حال زنا عزرائیل آمد و جانت را گرفت تو جواب خدا را چه خواهی داد ؟ یا اینکه جنب از حرام بودی و فرصت برای غسل و توبه و انابه پیدا نکردی ، جواب حق را چه خواهی داد ؟! از آن گذشته پارچه پاره نشده بهتر است یا پاره شده و وصله کرده شده ؟!
این شیطان بوده که تو را فریفته ، عابد باز نپذیرفت . زن در آخر کار گفت : من در اینجا هستم و برای این شغل آماده هستم تو برگرد اگر دیدی آن جوان همانجاست و همین طور سرگرم عبادت است بیا من در خدمتت هستم . ( البته دزد تا شناخته شد فرار می کند ، تا مؤمن فهمید که این وسوسه شیطان است در می رود )
وقتی که به صومعه بر می گردد می بیند کسی نیست ، دانست که این ملعون خواسته او را در چه دامی بیندازد ، از کرده خود پشیمان و نادم گشته و توبه می نماید و به عبادت مشغول می شود و آن زن را نیز دعا می کند .
مروی است که شب آخر عمر آن زن فاحشه رسید و از دنیا رفت . صبح به پیغمبر آن زمان وحی رسید که به تشییع جنازه او برود ، وقتی که بر در خانه زن می رسد ، مردم می گویند : ای پیغمبر برای چه به در خانه این فاحشه می آیی میگوید برای تشیع جنازه زنی از اولیاء حق آمده ام . مردم می گویند او زن فاحشه ای بیش نبود .
پیغمبر سرش را بسوی آسمان میکند و می گوید ای خدا تو می گوئی یکی از اولیاء من مرده جنازه اش را تشییع کن ، مردم می گویند این زن فاحشه بوده قضیه چیست ؟ خطاب رسید ای پیغمبر هم مردم راست می گویند و هم من ، چون این زن تا چند وقت پیش فاحشه بوده اما آن عابد را از گناه دور می کند و بعد از رفتن عابد در خانه را می بندد و پشت در می نشیند و کلاه خود را قاضی می کند و می گوید ای بدبخت و بیچاره تو به عابد گفتی شاید در حال زنا عزرائیل به سراغت آید و تو توفیق تئبه کردن پیدا نکنی ، چه خاکی بر سر خواهی ریخت ؟ تو که خودت از او پست ترهستی ، تو خود یک عمر دامنت کثیف و آلوده است . تو چرا توبه نمی کنی شاید یک وقت عزرائیل به سراغ تو هم بیاید ، با دامن آلوده جواب خدا را چه خواهی داد ؟ از آن شب توبه کرد و از گناه بر گشت . نادم و پشیمان گردید و با ما آشتی کرد و مشغول عبادت گردید .
افـسـرده دل زجـرمـم و شـرمـنـده از گـنـاه
غـیـر از تـو ای کـریـم نباشد مرا پنـاه
در بـحـر رحـمـتت بـنـما شـسـتـشـوی مـن
باز آمدم حضورتو با سیل اشک و آه
از لـطـف خـویـش گـر تو نبخشـی گـناه مـن
رسوا شوم حضور خلایق من از گناه
عـالـم تـوئـی بـه سـرّ و خـفـیّات هر کســی
افکـنـده سـر منم که بود نامه ام سـیـاه
از لـطف بـیـکـران خـود ای واجـب الـوجـود
کـوه گـنـاه من ز کـرم کن تو پر کـاه
سـرمـایه رفـت از کـف و دســتم بـود تـهـی
گمراه بوده ام تو برون آورم ز چـاه
لـیـکـن سـرشـک من شده جاری به اهل بیت
باشـد ولای فاطمه بهرم مقام و جاه
باشـد شـفـیـع من علـی و آل او بـه حشــر
برمن طریق ومشی علی شد طریق وراه
هسـتم گدای درگه و چشمم به سوی توسـت
بنما به من زروی محبت تو یک نگاه

آي قصه قصه قصه نون و پنيرو پسته
يک زن قد خميده روي زمين نشسته
يک زن قد خميده يک زن دلشکسته
که چادرش خاکيه روي زمين نشسته
دست ميذاره رو زانوش زانوشو هي ميماله
تندتند ميگه يا علي درد ميکشه ميناله
شکسته و تکيده صورت خيس و گلفام
دست ميکشه روي قبر قبرشهيد گمنام
آب ميريزه روي قبر با دستاي ضعيفش
قبرو ميشوره و بعد دست ميکنه تو کيفش
از تو کيفش يه جعبه خرما مياره بيرون
ميذاره روي اون قبر بهش ميگه مادرجون
به قربون بي کسيت چرا مادر نداري؟
پنج شنبه ها به روي پاي کي سر ميذاري؟
بابات کجاست عزيزم؟ برادرت خواهرت؟
قبل التحریر: ... نه! یادم نرفته ... حواسم هست...
اصلا مگه میشه فراموشش کرد؟! ... ما با چمران زندگی می کنیم! مصطفی چمران فقط منحصر به ۳۱ خرداد هر سال نیست! ... هرچند که متاسفانه برای خیلی ها اینطور هست!
مگه میشه چنین بزرگمردی رو فراموش کرد؟!
خواستم بنویسم .... اما گفته های خودش اونقدر شیرین، دلنشین و گویاست که ترجیح میدم سکوت کنم تا از خودش بشنوید:
مگر نه كه فرموده است :
من طلبني وجدني،
من وجدني عشقني،
من عشقني عشقته،
من عشقته قتلته
پس:
"... به خاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بي اعتنائي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي يابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبائي را مي پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم، او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي كنم.عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام.
عشق است كه روح مرا به تموج وا مي دارد، قلب مرا به جوش مي آورد، استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي كند، مرا از خودخواهي و خودبيني مي رهاند، دنياي ديگري حس مي كنم، در عالم وجود محو مي شوم، احساسي لطيف و قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي كنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم به دنياي ديگري مي برند … اينها همه و همه از تجليات عشق است.


زندگى حماسه آفرين و پرفراز و نشيب دکتر مصطفى چمران از مقاطعى بسيار گوناگون و حساس شكل گرفته است، شرايط خاص هر مقطع كاملاً قابل دقت است، زمانى در دوران مبارزات ملى شدن صنعت نفت و پس از آن در دوران اختناق بعد از كودتاى 38 مرداد، ساليانى چند در آمريكا، سپس در مصر و بعد از آن دوران حماسه ساز لبنان، در كنار مرزهاى اسرائيل و پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران در وطن و ميهن اسلامى خود در مسئوليتها و مأموريتهاى مختلف، عمر پرجوش و تحرك و انسان ساز خود را سپرى ساخت.
اين مقاطع با هم بسيار متفاوتند، ولى آن چه كه همه اين ادوار را به هم ارتباط مىبخشد، خط فكرى او، اعتقاد خالصانه و شيدايى او براى تكامل روح انسانى و اوج گرفتن از اين دنياى خاكى و وصول به معشوق و لقاى حق بوده است. او لحظه اى آرام نداشته است، خود را وقف خدمت به خلق و جهاد در راه خدا نموده و از هيچ كس و هيچ چيز جز خداى تعالى انتظار و ترس و باكى نداشت.
سراپا عشق بود، محبت بود، شور بود، تلاش خالصانه بود، مبارزه بود، خودسازى بود، انسان سازى بود، سازماندهى بود، درد و غم و رنج بود، تنهايى و پرواز بود، فرياد بود و بالأخره شهادت بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مصطفى چمران كه در سال 1311 تولد يافت، دوران كودكى و ابتدايى را در دبستان انتصاريه تهران خيابان 15 خرداد - عودلاجان و دوران متوسطه خود را در دبيرستانهاى دارالفنون و البرز سپرى ساخت و سپس وارد دانشكده فنى دانشگاه تهران شد و در سال 1335 در رشته برق فارغ التحصيل و شاگرد ممتاز گشت. او هميشه در تمام دوران تحصيل پيشتاز و نمونه بود، علاوه بر آن كه در همه مبارزات سياسى و مذهبى حضورى فعّال داشت؛ نمونهاى از يك نوجوان و جوانى پاك، پرتلاش، عميق و براى همه دوست داشتنى بود.
با استفاده از بورس شاگرد اولى براى ادامه تحصيل راهى آمريكا شد و ابتدا در دانشگاه تگزاس درجه فوق ليسانس مهندسى برق و سپس در يكى از بزرگ ترين و مهم ترين دانشگاه هاى معروف آمريكا« بركلى»، در كاليفرنيا و با همراهى برجسته ترين اساتيد فيزيك، دكتراى خود را در رشته الكترونيك و فيزيك پلاسما با عالىترين نمرات دريافت نمود و مدتى در يكى از مراكز مهم تحقيقاتى روى زمين در كنار دانشمندان و پژوهشگران بنام، سرگرم تحقيق روى پروژه هاى بزرگى، در زمان خود بود.
باز هم در كنار اين مسير تحسين برانگيز و كم نظير، پايه گذار و سازمان دهنده مبارزات ضد استعمارى و ضد رژيم طاغوتى شاه و پایه گذار فعاليتهاى گسترده اسلامى در آمريكا بود. بعد از شكست اعراب در جنگ 1967، دنياى وسيع آمريكا بر او تنگ مىنمود و براى فراگيرى فنون نظامى و جنگهاى چريكى راهى اروپا، الجزاير و مصر شد و مدت دو سال در مصر ماند.
بعد از فوت جمال عبدالناصر به دعوت امام موسى صدر رهبر وقت شيعيان لبنان به سرزمين فاجعه، درد و رنج مسلمين به ويژه شيعيان لبنان قدم نهاد و در جنوب لبنان، شهر صور و كنار مرزهاى اسرائيل رحل اقامت افكند ولى او در همه جاى لبنان حضور داشت، هر كجا كه خطر بود، بلا بود و قيام بود، دکتر چمران نيز در پيشاپيش مردم بىپناه لبنان حضور داشت.
در لبنان پایه گذارى سازمانهاى چريكى مسلّح را بر عهده گرفت كه همزمان با روشنگرى اسلامى و مذهبى و تقويت روحيه و اعتقادات اسلامى و مكتبى، ورزيده ترين، زبده ترين و شجاع ترين رزمندگان اسلام را تربيت نمود كه فرزندان و شاگردان آنها امروز نيز در لبنان براساس همين اعتقادات و روحيه شهادت طلبى، حماسه ها مى آفرينند.
پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران مشتاقانه همراه با گروه 93 نفره نخبگان مذهبى و سياسى لبنان به ايران آمد و به ديدار امام بزرگوار خود شتافت و بنا به توصيه امام راحل در ايران ماند. با آن كه در استمرار برنامههاى خود در لبنان نيز دخالت داشت، در ايران نيز به دستور امام (ره) از پايه گذاران سپاه بود و سپس در فرو نشاندن توطئه هاى خطرناك و جدايى طلبانه دشمن در كردستان با آن كه معاون نخست وزير بود، لباس رزم بر تن كرد و سلاح بر دوش گرفت و با سازمان دهى و به كارگيرى نيروهاى مسلّح و بخصوص مردمى، به خنثى سازى توطئه هاى سخت دشمنان برآمد و نام خود و پاوه و حوادث حماسه ساز آن و فرمان تاريخى امام خمينى (ره) را براى هميشه در تاريخ ثبت نمود.
با آغاز جنگ تحميلى راهى خوزستان شد و فرماندهى نيروهاى داوطلب مردمى و نظامى را تحت عنوان «ستاد جنگهاى نامنظم» بر عهده گرفت و كتابى قطور از رشادتها، شهادتها، حماسه ها و مقاومت ها را قلم زد. بالاخره در حالى كه نام او و نيروهاى رزمنده و شجاع او به دوستان روحيه مى بخشيد و پشت دشمنان متجاوز را مىلرزاند.
در ظهر هنگام روز 31 خردادماه 1360، در روستايى به نام «دهلاويه» در نزديكى سوسنگرد با تركش خمپاره دشمن، شهادت را در آغوش كشيد و به اوج و عروج پركشيد و به لقاءاللَّه رسيد و به سوى معبودش شتافت تا "عند ربهم يرزقون" شود.
... از خانواده دیپلماتهای ربوده شده که در مجلس حضور داشتند دعوت شد تا حضار را از خاطرات عزیزان در بند خود بهرهمند کنند و اولین نفر هم کسی نبود جز پدر سردار حاج احمد متوسلیان؛ از چهره پیر و فرتوت او به خوبی میشد تشخیص داد که داغ دوری فرزندش با او چه کرده است.
پس از لحظاتی، پدر حاجاحمد باب سخن را آغاز کرد؛ اگر چه به دلیل کهولت و خس خس صدایش چند جمله بیشتر نگفت، اما شاید بتوان گفت نقطه عطف مراسم همین جملات بود:
"حاج احمد زنده است، انشاءالله برمیگردد. یک بار حاج احمد در سن ۶ماهگی مریض شد و ذات الریه گرفت. مادرش به من که در مغازه بودم زنگ زد و من ساعت حدود ۱۲ شب بود که به خانه آمدم.
به همسرم گفتم چرا زودتر به من مریضی احمد را نگفتی الان در این وقت شب دکتر کجا پیدا کنم؟ دیدم سفیدیهای چشمان احمد پیدا شده و پاهایش آویزان مانده، آمدم بیرون اتاق و تجدید وضو کردم بعد رو به قبله نشستم و چهار بار ‹امن یجیب› را خواندم.
‹امن یجیب› چهارم که تمام شد، دیدم سیاهی چشمانش برگشت. خدا دوباره او را به ما داده بود. انشاءالله میآیند."
در این جا بغض مانع از ادامه صحبت هایش می شود چند قطره اشک میریزد و بعد دوباره میگوید:
"حاج احمد زنده است، انشاءالله میآید "
آری! آن قدر گفت و گفتند ... و گوش هايي كه بايد نشنيدند تا كه رفت و رفتند!












.jpg)

